جندق شهر دو هزار ساله

عقائد و رسوم طوائف جندق

تبریک میلاد مسعود حضرت إمام رضا علیه آلاف التحیة و السلام:

ترجیعات رضویه
بند أول
عرش عز و جلال رحمن است،
یا حریم شه خراسان است؟
صحن و إیوان بوالحسن علی است،
یا که کرسی و عرش رحمن است؟
چیست این بارگاه عز و شرف؟
کز شکوهش سپهر، لرزان است
چیست این کاخ زرنگار رفیع؟
که ز رفعت بچرخ همشان است
چیست این بقعه؟ کز پی خدمت
بر درش جبرئیل دربان است
چیست این قبه؟ کز فروغش مهر
در فلک روشن و فروزان است
اینهمه دستگاه عرش مقام
زآن مهر سپهر إیمان است
حضرت ثامن الأئمه رضا
که حریمش أمان إیران است
روی او بین که روی حق بینی
من رءانی، دلیل و برهان است
بنگر إیوان آینه اش که در آن
هر طرف نور حق نمایان است
نیست آئینه این که میبینی
که شعاعی ز روی جانان است
شه در آئینه جلوه کرده و خود
آینهء روی پاک یزدان است
چشم دل باز کنی که تا بینی
این سخن نقش طاق إیوان است
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا

بند دوّم
ملجأ شیعه، مأمن مرضی
نیست جز درگه إمام رضا
آن که کویش بود بهشت برین
وآن که رویش بود جمال خدا
مشهدش رشک روضهء رضوان
مرقدش عین جنة المأوی
پاسبانان درگهش غلمان
گردروبان مرقدش حورا
بر درش آن ستاده صف در صف
در برش این فتاده است زپا
تا که فرمان شه بکار برند
از یکی نظره و یکی إیما
نه که تنها کروبیان باشند
دست بر سینه خادم مولا
بلکه خدام شیعه اند که شاه
گفت خدامُنا و شیعتِنا
نه زمین است خاک درگاهش
که بود قطعه ای ز عرش عُلی
وصف نور خدای بیهمتا
کی بود ظرف لفظ را گنجا
بلکه برتر ز فهم ما باشد
وصف خورشید، چون کند حِربا
آنچه گفتم، کلام معصوم است
خوانی أر با خلوص (جامعه) را
آری، آری، یقین کند هر کس
که بود با بصیرت و بینا
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا

بند سوّم
یا علی ای که هشتمین شاهی
آسمان جلال را ماهی
شه چه خوانم تو را که بر شاهان
خسرو و سرور و شهنشاهی
کی شهان را بنزد خلق خدا
باشد این گونه عزّت و جاهی!؟
مه چه نامم تو را که پیش رُخَت
خِرمن مه بود پر کاهی
بندگان را بأمر و نهی خدا
جز تو کس نیست آمر و ناهی
جز حریمت شه نمیباشد
بهر درماندگان پناگاهی
خواهم از لطف تا همیشه کُنی
آن نگاهی که میکنی گاهی
غلطم بنده بخواست چه کار؟
میر و مولا توئی که میخواهی
آرزوی رهی همین باشد
که بیابد بدرگهت راهی
بهر آمرزش گناهانش
اشکریزان ز دل کشد آهی
جبهه ساید بخاک درگاهت
خواند این بیت را بآگاهی
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا
بند چهارم
باز آمد بهار و شد گلزار
رشک جنّت ز طلعت دلدار
چهرهء دوست مینماید گل
عکس رویش عیان کند گلزار
خُرّم آن گل که از بهار رخش
سبزی و خُرّمی گرفت بهار
مرکز دایره، علیّ رضا
قُرّة العین أحمد مختار
آن که باشد ز گردش چشمش
گردش سال و ماه و لیل و نهار
ماه ذی القعده نجم تابانش
تافت از نجمهء خجسته شعار
حَبَّذا کوکب سعادت و بخت
که سحرگه دمید از رخ یار
أَحدی خوی و أحمدی طلعت
علوی خصلت و حسن رفتار
یوسف آسا چو روی خویش نمود
گرمی افزود و رونق بازار
بهر تبریک مقدمش دُر و لعل
أبر و گُلبُن همی کنند نثار
بوالحسن کنیه و علی نامش
گشت مانند حیدر کرّار
جمله یک نور و طینت و روحند
نزد عارف، أئمّهء أطهار
رو بأنوار پاک ایشان کن
تا خدا بینی اندر این أنوار
دوش، وقت سحر، ز شاخ شجر
این ترانه همی سرود هَزار
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا
بند پنجم
تا که در پای دوست، سر ننهی،
پا بر آستان در ننهی
نشوی محرم حریم وصال
تا که أوّل قدم ز خود نرهی
بخدا! از خودی جدا نشوی،
اختیارت بدوست تا ندهی،
جذبه باید ز باطن مولا
تا گشاید ز کار تو گرهی
بنده باید ز خاکساری و درد
سر سپارد بپای پادشهی
تا که از بندگی شود محرم
یابد اندر حریم شاه، رهی
حالیا گر ز روی نادانی
صادر از وی شود گهی گُنَهی
کی کند دور، شه ز درگاهش؟
بخشد او را که چاکر است و رَهی
کآن کریم است و عفو او دائم
وی لئیم است و جرم اوست گهی
اینک ای دوست کز سر إخلاص
آمدی در پناه نور مهی
با لب عذرخواه و أشک روان
بأدب گو بشاه، چون سپهی
پادشاها أمید عفو توأم
بگناهم کشاند و روسیهی
با همه روسیاهی آمده ام
بدرت با دعای صبحگهی
تا که شاهانه جُرم من پوشی
گنه بنده بخشی از نگهی
خسروا ! دوش، مرغکی میخواند
در مدیحت ز شاخ سروِ سَهی
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:53  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

میلاد مسعود إمام رضا علیه السلام را بحضرت إمام زمان و شیعیان و دوستان آن حضرت تبریک عرض میکنم.

 ترجیعات رضویه
بند أول
عرش عز و جلال رحمن است،
یا حریم شه خراسان است؟
صحن و إیوان بوالحسن علی است،
یا که کرسی و عرش رحمن است؟
چیست این بارگاه عز و شرف؟
کز شکوهش سپهر، لرزان است
چیست این کاخ زرنگار رفیع؟
که ز رفعت بچرخ همشان است
چیست این بقعه؟ کز پی خدمت
بر درش جبرئیل دربان است
چیست این قبه؟ کز فروغش مهر
در فلک روشن و فروزان است
اینهمه دستگاه عرش مقام
زآن مهر سپهر إیمان است
حضرت ثامن الأئمه رضا
که حریمش أمان إیران است
روی او بین که روی حق بینی
من رءانی، دلیل و برهان است
بنگر إیوان آینه اش که در آن
هر طرف نور حق نمایان است
نیست آئینه این که میبینی
که شعاعی ز روی جانان است
شه در آئینه جلوه کرده و خود
آینهء روی پاک یزدان است
چشم دل باز کنی که تا بینی
این سخن نقش طاق إیوان است
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا

بند دوّم
ملجأ شیعه، مأمن مرضی
نیست جز درگه إمام رضا
آن که کویش بود بهشت برین
وآن که رویش بود جمال خدا
مشهدش رشک روضهء رضوان
مرقدش عین جنة المأوی
پاسبانان درگهش غلمان
گردروبان مرقدش حورا
بر درش آن ستاده صف در صف
در برش این فتاده است زپا
تا که فرمان شه بکار برند
از یکی نظره و یکی إیما
نه که تنها کروبیان باشند
دست بر سینه خادم مولا
بلکه خدام شیعه اند که شاه
گفت خدامُنا و شیعتِنا
نه زمین است خاک درگاهش
که بود قطعه ای ز عرش عُلی
وصف نور خدای بیهمتا
کی بود ظرف لفظ را گنجا
بلکه برتر ز فهم ما باشد
وصف خورشید، چون کند حِربا
آنچه گفتم، کلام معصوم است
خوانی أر با خلوص (جامعه) را
آری، آری، یقین کند هر کس
که بود با بصیرت و بینا
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا

بند سوّم
یا علی ای که هشتمین شاهی
آسمان جلال را ماهی
شه چه خوانم تو را که بر شاهان
خسرو و سرور و شهنشاهی
کی شهان را بنزد خلق خدا
باشد این گونه عزّت و جاهی!؟
مه چه نامم تو را که پیش رُخَت
خِرمن مه بود پر کاهی
بندگان را بأمر و نهی خدا
جز تو کس نیست آمر و ناهی
جز حریمت شه نمیباشد
بهر درماندگان پناگاهی
خواهم از لطف تا همیشه کُنی
آن نگاهی که میکنی گاهی
غلطم بنده بخواست چه کار؟
میر و مولا توئی که میخواهی
آرزوی رهی همین باشد
که بیابد بدرگهت راهی
بهر آمرزش گناهانش
اشکریزان ز دل کشد آهی
جبهه ساید بخاک درگاهت
خواند این بیت را بآگاهی
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا
بند چهارم
باز آمد بهار و شد گلزار
رشک جنّت ز طلعت دلدار
چهرهء دوست مینماید گل
عکس رویش عیان کند گلزار
خُرّم آن گل که از بهار رخش
سبزی و خُرّمی گرفت بهار
مرکز دایره، علیّ رضا
قُرّة العین أحمد مختار
آن که باشد ز گردش چشمش
گردش سال و ماه و لیل و نهار
ماه ذی القعده نجم تابانش
تافت از نجمهء خجسته شعار
حَبَّذا کوکب سعادت و بخت
که سحرگه دمید از رخ یار
أَحدی خوی و أحمدی طلعت
علوی خصلت و حسن رفتار
یوسف آسا چو روی خویش نمود
گرمی افزود و رونق بازار
بهر تبریک مقدمش دُر و لعل
أبر و گُلبُن همی کنند نثار
بوالحسن کنیه و علی نامش
گشت مانند حیدر کرّار
جمله یک نور و طینت و روحند
نزد عارف، أئمّهء أطهار
رو بأنوار پاک ایشان کن
تا خدا بینی اندر این أنوار
دوش، وقت سحر، ز شاخ شجر
این ترانه همی سرود هَزار
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا
بند پنجم
تا که در پای دوست، سر ننهی،
پا بر آستان در ننهی
نشوی محرم حریم وصال
تا که أوّل قدم ز خود نرهی
بخدا! از خودی جدا نشوی،
اختیارت بدوست تا ندهی،
جذبه باید ز باطن مولا
تا گشاید ز کار تو گرهی
بنده باید ز خاکساری و درد
سر سپارد بپای پادشهی
تا که از بندگی شود محرم
یابد اندر حریم شاه، رهی
حالیا گر ز روی نادانی
صادر از وی شود گهی گُنَهی
کی کند دور، شه ز درگاهش؟
بخشد او را که چاکر است و رَهی
کآن کریم است و عفو او دائم
وی لئیم است و جرم اوست گهی
اینک ای دوست کز سر إخلاص
آمدی در پناه نور مهی
با لب عذرخواه و أشک روان
بأدب گو بشاه، چون سپهی
پادشاها أمید عفو توأم
بگناهم کشاند و روسیهی
با همه روسیاهی آمده ام
بدرت با دعای صبحگهی
تا که شاهانه جُرم من پوشی
گنه بنده بخشی از نگهی
خسروا ! دوش، مرغکی میخواند
در مدیحت ز شاخ سروِ سَهی
قبلهء عارفان حق بسزا
هیچ کس نیست جز علیّ رضا
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:35  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

                    

قلعه انوشیروان جندق

 

 قلعه انوشیروان جندق - مینا جوکار

 

گورستان جندق

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:38  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

جندق

عنوان مقاله 

 

جندق - معصومه بادنج  ‌‌  

1) دهستان‌ جندق‌، به‌ مركزیت‌ شهر جندق‌، تقریباً در جنوب‌ دشت‌ كویر و در شمال‌ بخش‌ خور و بیابانك‌ واقع‌ است‌. از شمال‌ به‌ دهستان‌ طُرود (در بخش‌ مركزی‌ شهرستان‌ شاهرود)، از مشرق‌ و جنوب‌ شرقی‌ به‌ دهستان‌ بیابانك‌ و از جنوب‌ غربی‌ و مغرب‌ به‌ دهستان‌ چوپانان‌ (در بخش‌ اَنارك‌) محدود می‌شود و مشتمل‌ بر یازده‌ آبادی‌ و یك‌ شهر به‌ نام‌ جندق‌ است‌ ( رجوع کنید به مركز آمار ایران‌، 1376 ش‌ الف‌ ، ص‌ 6).

كوههای‌ دهستان‌ جزو كوههای‌ منفرد مركزی‌اند، از جمله‌ آنهاست‌: رَشید كوه‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 075 ، 2 متر)، زالوبَنْد (بلندترین‌ قله‌ ح 843 ، 1 متر)، كَلاتِه‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 726 ، 1 متر)، تَخْتَك‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 620 ، 1 متر)، خَریطه‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 521 ، 1 متر)، گوری‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 4050 ، 1 متر)، پیسْكوه‌/ پیسه‌كوه‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 308 ، 1 متر) و گُدارِ سیاه‌ (بلندترین‌ قله‌ ح 204 ، 1 متر؛ جعفری‌، ج‌ 1، ذیل‌ همین‌ نامها). در دامنه‌های‌ برخی‌ از این‌ كوهها، چشمه‌ و چاه‌ طبیعی‌ وجود دارد، مانند چشمه‌ گُدارِ خَریطه‌ در كوه‌ خریطه‌، چاه‌ عریان‌ و چاه‌ بنیقو در كوه‌ گدارِسیاه‌، چشمه‌ نقی‌ و چاه‌ قنبر در كوه‌ كلاته‌ (همان‌، ج‌ 1، ص‌ 236، 434، 466). رود فصلی‌ چاهْگیر در آن‌ جریان‌ دارد ( فرهنگ‌ جغرافیائی‌ آبادیها ، ج‌ 51، ص‌ 3). ریگزارها و مزارع‌ موقت‌ در این‌ دهستان‌ فراوان‌ است‌ (رجوع کنید به حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، ص‌ 21، 293). در تابستان‌ باد گرمی‌ به‌ نام‌ «تف‌ باد»، متناوب‌ و به‌ مدت‌ بیست‌ روز، و باد قرمز به‌ مدت‌ یك‌ ماه‌ در آن‌ می‌وزد. وزش‌ این‌ بادها سبب‌ كاهش‌ رطوبتِ دهستان‌ جندق‌، به‌ ویژه‌ در فصل‌ تابستان‌، می‌شود (همو، 1353 ش‌، ص‌ 56 ـ57).

از گیا، دارای‌ درخت‌ گز، تاغ‌، آنغوزه‌، قُدومه‌، بالنگو، اسپرزه‌، آویشن‌، پر سیاوش‌، اسپند و خاكشیر است‌ و از زیا، روباه‌، شغال‌، قوچ‌، بزكوهی‌، آهو، خرگوش‌ و كبك‌ در آن‌ یافت‌می‌شود (فرهنگ‌ جغرافیائی‌ آبادیها ، ج‌ 51، ص‌ 2ـ10، ج‌ 62، ص‌ 5، 18). آب‌ مصرفی‌ اهالی‌ عمدتاً از قنات‌، چاه‌ عمیق‌ و نیمه‌ عمیق‌، چاه‌ طبیعی‌ و چشمه‌ تأمین‌ می‌شود. در دهستان‌ جندق‌ كشاورزی‌، باغداری‌، دامداری‌ و بافتِ فرش‌ با طرح‌ نائینی‌ رواج‌ دارد (همان‌، ج‌ 51، ص‌ 2). محصولات‌ عمده‌ آن‌ گندم‌، جو، پنبه‌، سنجد و تخمه‌ آفتابگردان‌ است‌ و از فراورده‌های‌ باغی‌، انار، زردآلو، انجیر، انگور، بادام‌، پسته‌، سیب‌، توت‌ و خرما، همچنین‌ یونجه‌ و تره‌بار در آنجا به‌ عمل‌ می‌آید (همان‌، ج‌ 51، ص‌ 2ـ3، 7).

در سرشماری‌ 1375 ش‌، جمعیت‌ آبادیهای‌ دهستان‌ جندق‌، به‌ جز شهر جندق‌، 297 تن‌ ذكر شده‌ است‌ (مركز آمار ایران‌، 1376 ش‌ الف‌ ، همانجا). اهالی‌ جندق‌ شیعه‌اند و به‌ فارسی‌ سخن‌ می‌گویند ( فرهنگ‌ جغرافیائی‌ آبادیها ، ج‌ 51، ص‌ 2). آبادیهای‌ آن‌ با راههای‌ فرعی‌ به‌ یكدیگر و به‌ مركز بخش‌ (شهر خور) مرتبط‌ می‌شوند.

در مرداد 1366، دهستان‌ جندق‌ به‌ مركزیت‌ آبادی‌ جندق‌ در بخش‌ خور و بیابانك‌ قرار گرفت‌ (ایران‌. وزارت‌ كشور. معاونت‌ سیاسی‌، 1382 ش‌، ذیل‌ «استان‌ اصفهان‌»؛ نیز رجوع کنید به ایران‌. قوانین‌ و احكام‌، ص‌ 698، 803، 805).

از آثار قدیمی‌ دهستان‌ جندق‌، زیارتگاهی‌ به‌ نام‌ قدمگاه‌ در آبادی‌ خَنْج‌ است‌ ( فرهنگ‌ جغرافیائی‌ آبادیها، ج‌ 51، ص‌ 3ـ4).

2) شهر جندق‌. در ارتفاع‌ حدود 980 متری‌، در شمال‌ غربی‌ بخش‌، در حدود 110 كیلومتری‌ شمال‌ غربی‌ شهر خور واقع‌ است‌. شهر جندق‌ در حاشیه‌ جنوبی‌ دشت‌ كویر قرار گرفته‌ و پیس‌كوه‌ در حدود هشت‌ كیلومتری‌ مغرب‌ و گُدارِ جندق‌ در حدود نُه‌ كیلومتری‌ شمال‌شرقی‌ آن‌ قرار دارد. در مشرق‌ و مغرب‌ شهر، گنبدهای‌ كوچكی‌ از گچ‌ و آهك‌ وجود دارد كه‌ به‌ سبب‌ نفوذ آب‌ باران‌ به‌ آنها، به‌تدریج‌ توخالی‌ شده‌اند. همچنین‌ كمربندهایی‌ از نمك‌ سیاه‌ در شمال‌ شهر گسترده‌ شده‌ است‌ (حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، ص‌ 17؛ همو، 1353 ش‌، ص‌53). آب‌ و هوای‌ جندق‌، گرم‌ و بیابانی‌ است‌. بالاترین‌ دمای‌ آن‌ (بر اساس‌ ایستگاه‌ سینوپتیك‌ خور بیابانك‌، در 1375ـ 1376 ش‌) به‌ ْ6ر46 در مرداد و پایین‌ترین‌ آن‌ به‌ ْ6ر6 در اسفند می‌رسد. میانگین‌ بارش‌ سالانه‌ آن‌ 3ر45 میلیمتر است‌ (سازمان‌ هواشناسی‌ كشور، ص‌ 190). سد وازه‌، در حدود شش‌ كیلومتری‌ جنوب‌ شهر (واقع‌ بر مسیل‌ وازه‌)، هنگام‌ بارش‌ باران‌، سبب‌ افزایش‌ آب‌ قناتها می‌شود ( فرهنگ‌ جغرافیائی‌ آبادیها ، ج‌ 51، ص‌ 2؛ گلی‌زواره‌، ص‌ 32).

جندق‌ با راه‌ فرعی‌ آسفالت‌ به‌ طول‌ حدود 324 كیلومتر به‌ شهر خور و سپس‌ به‌ شهر طبس‌ مرتبط‌ می‌شود. همچنین‌ از راه‌ دیگری‌ به‌ طول‌ حدود 240 كیلومتر، با شهر انارك‌ (حدود 75 كیلومتری‌ شمال‌شرقی‌ شهر نائین‌) و سپس‌ شهر نائین‌ ارتباط‌ دارد. علاوه‌ بر آن‌، جندق‌ از راه‌ ارتباطی‌ به‌ سمت‌ شمال‌، كه‌ از میان‌ دشت‌ كویر می‌گذرد، به‌ شهرهای‌ استان‌ سمنان‌ متصل‌ می‌شود.

در مهر 1374، جندق‌ به‌ شهر تبدیل‌ شد (ایران‌. وزارت‌ كشور. معاونت‌ سیاسی‌، 1382 ش‌، همانجا). این‌ شهر از مراكز مهاجرپذیر به‌ شمار می‌رود (حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، ص‌180). در سرشماری‌ 1375 ش‌، جمعیت‌ آن‌ 068 ، 4 تن‌ ضبط‌ شده‌ است‌ (مركز آمار ایران‌، 1376 ش‌ ب‌ ، ص‌ هفتادوچهار).

آثار تاریخی‌ شهر عبارت‌اند از: قلعه‌ جندق‌ یا دژ اَرْدْبیل‌، ظاهراً متعلق‌ به‌ دوره‌ ساسانی‌، كه‌ در محلْ به‌ زندان‌ انوشیروان‌ معروف‌ است‌ و در گذشته‌ دو برج‌ بلند داشت‌، كه‌ طول‌ یكی‌ از آنها حدود 22 متر بود و در دوره‌ رضاشاه‌ پهلوی‌ قسمتی‌ از آن‌ را ویران‌ كردند. گنبد هشت‌در (هشتار/ اشتار/ هشت‌ درب‌) كه‌ ظاهراً آتشگاهی‌ متعلق‌ به‌ دوره‌ ساسانی‌ بوده‌ است‌. مسجدجامع‌ جندق‌، واقع‌ در قلعه‌ جندق‌، كه‌ زیلوهای‌ قدیمی‌ با تاریخهای‌ 960، 1043 و 1044 دارد و خانقاهی‌ قدیمی‌ (در محل‌ معروف‌ به‌ آویشن‌) و ایوان‌ مقدّسی‌ معروف‌ به‌ صفه‌ نیزه‌گاه‌ یا نیازگاه‌، كه‌ زیارتگاه‌ اهالی‌ است‌ (حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 16ـ19؛ همو، 1370 ش‌، ص‌ 73ـ 80؛ حقیقت‌، ص‌ 351).

پیشینه‌. جندق‌ را جُندق‌، گندك‌، گنده‌ و كندك‌ هم‌ نامیده‌اند. نام‌ آن‌ را برگرفته‌ از كَند (به‌ معنای‌ مكان‌ و شهر) به‌ همراه‌ ك‌ تصغیر دانسته‌اند. برخی‌ به‌ سبب‌ آنكه‌ نخستین‌ آبادی‌ از سمت‌ كویر سمنان‌ بوده‌ است‌، آن‌ را برگرفته‌ از «كندك‌» (به‌ معنای‌ كُنام‌) دانسته‌اند. دیگرانی‌ نیز، اصلِ نام‌ آن‌ را كندژ (كهن‌دژ) و «گنده‌» می‌دانند و اهالی‌ منطقه‌ خور و بیابانك‌ نیز جندق‌ را گِندِه‌ و اهالی آن‌ را گِندِشی‌ می‌خوانند (ایران‌. وزارت‌ كشور. اداره‌ كل‌ آمار و ثبت‌ احوال‌، ج‌ 3، ص‌ 269؛ حقیقت‌، ص‌ 267؛ هنر یغمائی‌، ص‌ 115ـ 116؛ یغمائی‌، ص‌ 45؛ حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 7؛ همو، 1370 ش‌، ص‌ 52؛ برای‌ اطلاع‌ بیشتر رجوع کنید به رجبی‌، ص‌ 117ـ119).

از تاریخ‌ پیش‌ از اسلام‌ جندق‌ و در دوره‌ اسلامی‌ دست‌ كم‌ تا دوره‌ صفویه‌ (ح906ـ 1135)، اطلاع‌ دقیقی‌ در دست‌ نیست‌، گرچه‌ آثاری‌ مانند قلعه‌ جندق‌ و آتشكده‌ متعلق‌ به‌ دوره‌ ساسانی‌ و سنگ ‌نبشته‌ای‌ متعلق‌ به‌ سده‌ ششم‌ در آن‌ دیده‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، همانجا). بخشی‌ از جغرافیای‌ تاریخی‌ جندق‌ نیز با جغرافیای‌ تاریخی‌ بیابانك‌ آمیخته‌ است‌ (رجوع کنید به بیابانك‌ *). برخی‌ جندق‌ و جَرْمَق‌ (گِرْمَه‌، واقع‌ در 27 كیلومتری‌ جنوب‌ شهر خور) را یكی‌ دانسته‌اند (رجوع کنید به لسترنج‌، ص‌ 324ـ 325؛ حقیقت‌، همانجا؛ قس‌ حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 13 كه‌ از نظر او یكی‌ دانستنِ آنها اشتباه‌ است‌).

شاه‌ عباس‌ اول‌ صفوی‌ (حك : 996ـ 1038) جندق‌ را، به‌ همراه‌ بعضی‌ قسمتهای‌ دیگر یزد، تیول‌ مولانا فخرالدین‌ احمد بافقی‌ كرد (بافقی‌، ج‌ 3، ص‌ 275ـ276). در همین‌ دوره‌، جندق‌ در مسیر ازبكهای‌ خراسان‌ برای‌ غارتِ شهر یزد بود (اسكندر منشی‌، ج‌ 2، ص‌ 525). در منابع‌ دوره‌ افشاریه‌ (1148ـ1210) نیز نام‌ جندق‌ در منابع‌ دیده‌ شده‌ است‌ (رجوع کنید به گلستانه‌، ص‌ 454). از اواخر دوره‌ زندیه‌ (ح 1163ـ 1208) تا اوایل‌ دوره‌ قاجار (1210ـ1344)، محمدحسین‌خان‌ عرب‌ عامری‌ نایب‌الحكومه‌ منطقه‌ جندق‌ و بیابانك‌ بود (شیرازی‌، ص‌ 57؛ هنر یغمائی‌، ص‌ 125؛ نیز رجوع کنید به نامی‌ اصفهانی‌، ص‌ 288).

جندق‌ تا دوره‌ فتحعلی‌ شاه‌ (1212ـ1250) ضمیمه‌ یزد بود (هنریغمائی‌، ص‌ 117)، اما در دهه‌ آخر حكومت‌ وی‌ تابع‌ ایالت‌ كومس‌/ قومس‌ (كمابیش‌ مطابق‌ با استان‌ سمنان‌) شد (همانجا؛ نیز رجوع کنید به حكیم‌الممالك‌، ص‌ 48).

در سالهای‌ 1222ـ 1238 امیر رفیع‌خان‌ عرب‌ عامری‌ به‌ آزار اهالی‌ منطقه‌ بیابانك‌، از جمله‌ جندق‌، پرداخت‌. مردم‌ چند تن‌ از علما را برای‌ دادخواهی‌ به‌ تهران‌ فرستادند و نوروز علیخان‌ مزینانی‌، به‌ دستور محمدشاه‌ رفیع‌خان‌ را سركوب‌ كرد (هنر یغمائی‌، ص‌ 120، 157ـ 158؛ حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 25ـ26) و سپس‌ به‌ سركوبی‌ اقوام‌ كوفچ‌، كه‌ در منطقه‌ جندق‌ كاروانها را غارت‌ می‌كردند، پرداخت‌. در پی‌ این‌ اقدامات‌، وی‌ نایب‌الحكومه‌ منطقه‌ شد و تا 1255 در آنجا ماند (همانجاها)، اما غارت‌ كاروانها تا دوره‌ ناصرالدین‌شاه‌ (1264ـ1313) ادامه‌ داشت‌.

در همین‌ دوره‌، شیروانی‌ (ص‌ 205) در باره‌ جندق‌ نوشته‌ كه‌ ناحیه‌ای‌ از سمنان‌ با آب‌ و هوای‌ گرم‌ است‌، نخلستان‌ فراوان‌ و چند قریه‌ معمور دارد، آبش‌ از قنات‌ تأمین‌ می‌شود، مردمش‌ شیعی‌مذهب‌ و عرب‌اند، كه‌ از قدیم‌ در آنجا ساكن‌ بوده‌اند. اعتمادالسلطنه‌ در دوره‌ ناصری‌، آن‌ را یكی‌ از قُرای‌ سبعه‌ و دارای‌ انواع‌ میوه‌ در ولایت‌ جندق‌ و بیابانك‌ ذكر كرده‌ است‌ (ج‌ 4، ص‌ 2260ـ2261).

از سیاحان‌ اروپایی‌، بوهسه‌ در 1266/1849، بوگان‌ در فاصله‌ سالهای‌ 1299 تا 1306/1881 تا 1888 و وون‌ در 1309/ 1891، از جندق‌ گذشته‌ و مطالبی‌، به‌ ویژه‌ در باره‌ راههای‌ آن‌، نوشته‌اند (رجوع کنید به گابریل، 1952، ص‌ 196؛ حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 60؛ همو، 1370 ش‌، ص‌ 60). در 1316، یكی‌ از پیروان‌ شیخ‌احمد احسایی‌، به‌ نام‌ حاج‌ محمدباقر همدانی‌، به‌ جندق‌ رفت‌ و به‌ تبلیغ‌ و انتشار عقاید و آرای‌ مكتب‌ شیخیه‌ پرداخت‌، به‌ طوری‌ كه‌ اهالی‌ جندق‌ پیرو همدانی‌ شدند و از این‌رو جندقیها به‌ شیخی حاج‌ باقری‌ معروف‌ گردیدند. وی‌ همچنین‌ در همان‌ سال‌ «اتاق‌ درس‌» در جندق‌ بنا كرد كه‌ بعدها توسعه‌ یافت‌ (حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، ص‌ 104ـ 105).

در 1323/1906 اسون‌ اندرس‌ هدین‌، كه‌ از جندق‌ گذشته‌ بود، در باره‌ راههای‌ قدیمی‌، محصولات‌ زراعی‌ و باغی‌، تعداد گوسفندها و شترهای‌ آنجا مطالبی‌ آورده‌ است‌ (رجوع کنید به ص‌ 304، 308). در زمان‌ او جندق‌ تابع‌ سمنان‌، دارای‌ 250 خانه‌ و هشتصد تا هزار تن‌ جمعیت‌ بود و بیشتر كاروانهایی‌ كه‌ از یزد و سایر نقاط‌ به‌ سمنان‌ می‌رفتند، از جندق‌ عبور می‌كردند. به‌ نوشته‌ وی‌، تقریباً هر روز از جندق‌ كاروانی‌ با حدود صد تا دویست‌ شتر می‌گذشت‌. وی‌ از جندق‌ به‌ عنوان‌ یك‌ گره‌ یا كاروانسرای‌ نسبتاً بزرگ‌ میان‌ شمال‌ و جنوب‌ ایران‌ یاد كرده‌ است‌ (ص‌ 303ـ304). در آن‌ زمان‌ با آنكه‌ قسمتهای‌ عمده‌ قلعه‌ جندق‌ ویران‌ بود، تنها جای‌ دیدنی‌ جندق‌ به‌شمار می‌رفت‌ (همان‌، ص‌ 308). هدین‌ (همانجا) قلعه‌ مذكور را منسوب‌ به‌ انوشیروان‌ اول‌ (531 ـ 579) دانسته‌ است‌.

در 1327ـ 1328، كه‌ نایب‌ حسین‌ كاشی‌ آبادیهای‌ بیابانك‌ را غارت‌ می‌كرد و به‌ آتش‌ می‌كشید، انتظام‌الملك‌، نایب‌الحكومه‌ جندق‌ و بیابانك‌، نایب‌ حسین‌ را تشویق‌ كرد كه‌ به‌ جندق‌ حمله‌ كند؛ اما اهالی‌ جندق‌، با نظر روحانی‌ آنجا، از نایب‌ حسین‌ استقبال‌ كردند، هدایایی‌ دادند و بدین‌ ترتیب‌ مانع‌ از ویرانی‌ جندق‌ شدند (هدایت‌، ص‌ 253؛ هنر یغمائی‌، ص‌ 71، 129؛ نیز رجوع کنید به بیابانك‌ *). پس‌ از آن‌ نیز جندق‌ بارها آماج‌ حمله‌ غارتگران‌ قرار گرفت‌ (رجوع کنید به حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 29).

جندق‌ از 1337 (= 1298 ش‌) تا 1301 ش‌ تابع‌ طبس‌ (در ایالت‌ خراسان‌) بود و تا 1306 ش‌ به‌ صورت‌ مستقل‌ اداره‌ می‌شد و تحت‌ حاكمیت‌ هیچ‌ ایالتی‌ نبود (هنر یغمائی‌، ص‌ 108ـ109، 117). در 1312 ش‌/ 1933، گابریل‌ جندق‌ را شهر كوچكی‌ با استحكامات‌، كوچه‌های‌ پیچ‌درپیچ‌ و باریك‌ و خانه‌های‌ گلی ویران‌ معرفی‌ كرده‌ و نوشته‌ است‌ كه‌ باغهای‌ انار آن‌ در حاشیه‌ دشت‌ كویر قرار دارد. به‌ گفته‌ وی‌، بسیاری‌ از اهالی‌ جندق‌، بر اثر شیوع‌ بیماری‌ آبله‌ سیاه‌، در 1311 ش‌ مردند (1371 ش‌، ص‌ 118ـ119، 122). بنا بر كتاب‌ اسناد معادن‌ ایران‌ (ص‌ 89 ـ90)، در 1319 ش‌ در جندق‌ معادن‌ مس‌ وسرب‌ وجود داشته‌ است‌.

در نیمه‌ دوم‌ سده‌ چهاردهم‌ جندق‌ جمعیتی‌ بالغ‌ بر 550 ، 9 تن‌ داشت‌. از صنایع‌ دستی‌، دارای‌ كرباس‌بافی‌ و عبابافی‌ بود (رزم‌آرا، ج‌ 10، ص‌ 58). حبیب‌ یغمائی‌ در همین‌ دوره‌، ساكنان‌ قریه‌ جندق‌ را معدود، فقیر و معروف‌ به‌ درستی‌ و امانت‌ خوانده‌ است‌ (ص‌ 45). در همین‌ دوره‌ در باره‌ مطالب‌ زیر اطلاعاتی‌ ثبت‌ شده‌ است‌: كشف‌ معادن‌ و تعطیل‌ برخی‌ از معادن‌ دیگر؛ فعال‌ بودن‌ معادنِ فیروزه‌، گل‌ سفید، گل‌سرخ‌، نمك‌، گچ‌ و مرمر؛ بی‌نظیر بودن‌ معدن‌ طَلق‌ جندق‌ در كشور؛ استفاده‌ اهالی‌ جندق‌ از گیاهانی‌ روغنی‌ و مقوی‌ به‌ نام‌ كادر و معاش‌ در تهیه‌ نان‌ و پلو؛ لباس‌ رسمی‌ اهالی‌ و برخی‌ رسوم‌ آنجا؛ خانه‌هایی‌ با دیوارهای‌ بلند، بادگیر و مساحت‌ كم‌؛ و چهار محله‌ به‌ نامهای‌ قلعه‌ (دارای‌ حسینیه‌، مسجد، خانه‌های‌ قدیمی‌، كوچه‌های‌ پیچ‌ در پیچ‌ و چهره‌ای‌ متمایز از محلات‌ دیگر)، گوچاه‌، صحرا و هاشمی‌ (حكمت‌ یغمائی‌، 1353 ش‌، ص‌ 39ـ59، 78، 75ـ82، 104، 118ـ122).

امروزه‌ شهر، با وجود تأسیسات‌ جدید، چهره‌ای‌ سنّتی‌ دارد و مردمی‌ با لباس‌ سنّتی‌ و محلی‌ در آن‌ دیده‌ می‌شوند. حسینیه‌ جندق‌ مركز تعلیم‌ علوم‌ دینی‌ نیز هست‌ (رجوع کنید به گلی‌ زواره‌، ص‌32).

از بزرگان‌ جندق‌ بوده‌اند: یغمای‌ جندقی‌ * ؛ سیدحسین‌ طباطبایی‌ جندقی‌، میرزا جعفر ادیبی‌ و یغمای‌ جندقی‌ (هر سه‌ از خوش‌نویسان‌)؛ میرزا اسماعیل‌ جندقی‌ (شاعر و متخلص‌ به‌ هنر، متوفی‌ 1288)؛ احمد صفایی‌ (شاعر، 1236ـ1314) و میرزا اسماعیل‌ (1250ـ1327) متخلص‌ به‌ تاراج‌ (حكمت‌ یغمائی‌، 1370 ش‌، ص‌ 149، 153، 155، 158، 171ـ172).
 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 13:38  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

یغمای جَندَقی

یغمای جَندَقی (زاده ۱۱۹۶ در دهکده خور و بیابانک، جندق ـ درگذشته سه‌شنبه ۱۶ ربیع الثانی سال ۱۲۷۶ در خور و بیابانک) میرزا رحیم متخلص به یغما از شعرای غزلسرای عهد محمد شاه قاجار است. یغمای جندقی در آغاز، زندگی توام با فقر و بعد هم عمری پر از سرگردانی و آوارگی را پشت سر گذاشت. یغما در سن هفت سالگی در بیرون ده شتر می چراند و معاش خانواده خود را تأمین می کرد. یغما در نوجوانی به سمت منشی حاکم جندق برگزیده شد و در این زمان اولین اشعار خود را با تخلص مجنون آغاز کرد. در سال 1216 ه.ق حاکم مزبور سر به طغیان برداشت و در جنگ با سردار اعزامی از مرکز شکست خورد و فراری شد. با این حال یغمابه سبب ادب و لیاقت خود به منشیگری سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان برگزیده شد و مدت شش سال در نزد وی بود.یغما در سال 1222 ه.ق بر اثر تلقینات سوءاطرافیان سردار که به شهرت شاعر رشک می بردند مورد خشم سردار ذوالفقار خان قرار گرفت و پس از فلک چند ماه به سیاهچال افتاد و کلیه اموالش نیز ضبط و توقیف شد. یغمای جندقی پس از آزادی نام و تخلص خود را به ابوالحسن یغما تغییر داد وجامه درویشی پوشید و پس از چند ماه سیر و سیاحت از راه یزد به تهران رفت‌. وی درتهران مورد توجه حاجی میرزا آقاسی صدراعظم محمد شاه قاجار که فردی صوفی مسلک بود قرار گرفت و موقعیت بالایی در دربار یافت .یغما پس از چندی به حکومت کاشان منصوب شد و سپس به هرات نقل مکان کرد و در سال 1276 ه.ق در زادگاهش درگذشت‌. یغمای جندقی شاعری وارسته بود که هیچگاه به مدح شاه و درباریان نپرداخت . از وی غزل‌های زیبایی به یادگار مانده که در زمره بهترین غزل‌های عهد قاجاریه بشمار می‌رود یغما از جمله شعرای این دوره بود که در صدد پالایش زبان فارسی از لغات بیگانه برآمد و لذا در اکثر اشعار خود از لغات اصیل پارسی استفاده می کرد. از این شاعر توانا اشعاری در قالبهای مختلف شعری اعم از غزل، قصیده، رباعی و ترجیع بند و همچنین هجویاتی به یادگار مانده است که بخصوص هجویات او انعکاسی از خشم شاعر نسبت به وضعیت نابسامان اجتماعی جامعه خود می‌باشد. یغما همچنین اشعار مذهبی زیبایی ازجمله مرثیه هایی در وصف واقعه کربلا سروده که در مراسم نوحه خوانی و سینه زنی دهه عاشورا قرائت می‌شود. اودر سن هشتاد سالگی به زادگاهش بازگشت و در سال ۱۲۷۶ قمری در آن جا از دنیا رفت.
آثار وی ظلم وستم زورمندان عصر را در ضمن هجو و هزل‌های تند و بی پروای خود برملا می‌کند . وی فساد آن روزگار را در کلمات رکیک و ناسزاهای خود به خوبی نشان می‌دهد.
او علاوه بر هجویات، که جالب‌ترین بخش اشعار اوست، غزلیاتی به شیوهٔ معمول زمانه نیز دارد. از وی اشعاری انتقادی باقی مانده که عمدتا هجو ظالمان زمانه و برخی روحانیون فاسد عصر ست. از وی نامه‌هایی نیز به دوستان، بستگان و دانشمندان عصر باقی مانده است.
وی به زبان عربی آشنایی و علاقه نداشت. از تازی نویسی بیزار بود و به سره‌نویسی دلبستگی داشت.
مجموعه آثار وی به تصحیح سید علی آل داوود در تهران به چاپ رسیده است.


[ویرایش] آثار

  • قاضی‌نامه
  • کوزنامه
  • سرداریه
  • خلاصه الافتضاح (منظومه)

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:24  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

درباره روستاي مصر

درباره روستاي مصر
جایی بسیاردورازشهرهای شلوغ، درست نزدیک به مرکز پهنه ی یک میلیون وششصد و چهل و هشت هزار و صد و نود و هشت کیلومتر مربعی ایران و درمیانه ی کویری پهناور، جزیره ای کوچک درمیان شنهای روان به نام روستای مصرواقع است، روستایی که درست مثل خود کویرشگفت است وحیرت انگیز.


هرچند که پهنه ها، بلندی های و پستی های طبیعت سراسر شگفتی است؛ اما شگفتی منحصربه فرد، شگفتی کویر افسونی که تنها باحضورقابل درک است.
نه متن، نه عکس و نه هیچ رسانه ی دیگری حتی نمی تواند رویای کویر را تمام وکمال زنده کند. اما گریزی نیست از پارادوکس نوشتن ازکویر چرا که حضور درکویر هیچ گاه دائمی نیست.
شنهای روان این منطقه که محلی ها باترکیب زیبای فارسی (ماسه بادی) رمل از آن نام میبرند همه چیز این دریاست که برخلاف دریای مرسوم کمترموجودی زنده یا مرده در آن یافت می شود، این ماسه بادیها تادیوار به دیوارچینه های روستا و زمینهای کشاورزی آن پیش آمده اند و درعین لطافت بسیارچونان آب روان،گویی به انتظارنشسته اندتاروستا را هم درنوردند اما مردمان کویر دردل این دریای شن، با توسل به کاریز (قنات) این ابتکار خاص ایرانیان، جزیره ای ساخته اند، بستر نعمت: خرما، انار، صیفی و... شاید هم همین نخلهای استوارند که این سرسبزی را میان این همه بی آبی و داغی به ارمغان آورده اند.
این روستا، واحه ایست در 40 كيلومتري شرق جندق كه حضور جهانگردان خارجي در آن، يكي از شيرينترين خاطرات 40 خانوار ساكن در آن است و جندق نیزشهرکویری کوچکی است که درست در میانه ی راه دامغان به نائین و اصفهان قراردارد.
مصر دهکده ایست جدا افتاده از جاده ی اصلی که بیشتر به آوردگاهی می ماند که درآن درختان کهن و راست قامت نخل به همراه سازه های خشتی و بادگیرهای آفتاب خورده اش، مدتهاست مشغول زورآزمایی با تپه های لغزان شن هستند، آباد بومی با نزدیکترین فاصله بامیانه ی ساحلی جنوبی کویرنمک که در نخستین برخورد با معماری خاص روستا و اندک آدمهای آن که به نظر نمی رسد هیچ کدام عجله ای برای رسیدن به مقصد داشته باشند.
روستای مصر با دو روستای بسیار کوچک دیگر به نامهای امیرآباد و فرحزاد دریک خط شمالی– جنوبی به طول حدود 6 کیلومتر واقع شده اند تعداد خانوارهای ساکن در فرحزاد کمتراز انگشتان یک دست است و امیرآباد نیز فقط محلی است برای کشاورزی اهالی مصر. آنجاست که آدمی پی به سخت کوشی مردمان کویرمی برد درامیرآباد بوی باغ ایرانی حس میشود گویی به شمال کشور آمده ای هوایی مطبوع و دلپذیر، خرمن های گندم و جو و در بهار بوی گل سنجد است که توجه آدمی را جلب می کند.
آب کشاورزی و شرب روستا از طریق یک قنات که سرمنشا آن تا روستا نزدیک 25 کیلومتر فاصله دارد، تامین می شود که آب نسبتا شیرین و گوارایی است.
خانه های روستا، مسجد و دبستان آن هم دوطرف خیابان اصلی که آب قنات ازمیانشان می گذرد، قرارگرفته اند.
ورودی روستا دواتاق کوچک مقابل هم قرارگرفته اند که داخل یکی ژنراتور بزرگی است که برق مصر و روستای هم جوار آنرا (فرحزاد) تامین می کند و دیگری تنها مغازه ی روستاست که مجهزبه خط تلفن ثابتی است که ارتباطات مخابراتی ساکنان یا احیانا مسافران را برقرار می کند (ارتباط با تلفن همراه میسرنیست).
برق روستا هم قبلا به دلیل عدم قرارگرفتن درشبکه ی سراسری از 5 صبح تا 10:30 شب متصل بوده وراس ساعت 10:30برق و صدای موتور برق قطع می شده و هم اکنون درتمام طول 24 ساعت برق روستا وصل است البته در فرحزاد سکوت بیشتر از مصر است چون صدای نهیب ژنراتور دیزلی شنیده نمی شود.
شمار اهالی روستا را 170 نفر تخمین می زنند که البته در گذشته این رقم بیشتربوده، اما سیل بزرگی که چند سال پیش رخ داد و سبب ویرانی نیمی از دهکده را فراهم آورد، سبب شده تاروند مهاجر فرستی روستا با شتاب قابل تامل افزایش یابد.
این روستا در 40 کیلومتری شرق جندق و 50 کیلومتری شمال خور از توابع استان اصفهان قراردارد. موقعیت جغرافیایی روستا 34/04 شمالی و 54/47 شرقی می باشد.
و اماجندق شهریست کوچک وقدیمی که تا تهران 650 کیلومتر فاصله دارد. این شهر در 350 کیلومتری شمال شرقی اصفهان قراردارد موقعیت جغرافیایی آن عرض 33:56:23 شمالی و طول آن 54:21:29 شرقی است، ارتفاع آن نیز از سطح آبهای آزاد 1213متر می باشد.
جندق از شمال به کویر بزرگ، ازغرب به کویر ریگ جن و رشته کوههای جندق، از جنوب به بیابانهای اطراف خور و از شرق به حاشیه ی جنوبی دشت کویر محدود می شود.
این شهر در 260 کیلومتری جنوب دامغان است سراسر این 260 کیلومتر هم صرف نظر از چند روستای کوچک ابتدای مسیر، بیابان است و عاری ازدست کاری و خراب کاری بشر در طبیعت.
طبق آخرین سرشماری جمعیت جندق 4000 بوده که اکثرا به دامداری و کشاورزی مشغول اند.
از مهمترین محصولات آن می توان به زعفران، سیر، گندم و جو اشاره کرد البته نانهای شهر جندق را ازیاد نبرید که بسیار لذیذ است.
زبان مردم جندق فارسی است ولی مردم بعضی از روستاها مثل گرمه – اردیب – ایراج و فرخی لهجه ی ویژه ای دارند و در زبانشان واژگان پهلوی بسیار است.
جندق در زمانهای گذشته در مسیر شاهراه ارتباطی کاروان گذر جندق به بیدستان قرار داشته و کاروانهایی که ازسمت جنوب ایران قصد عزیمت به ری و شمال کشور را داشته اند، پیش از عبور از دریای کویر در جندق اتراق می کرده اند. درحال حاضر جندق محور ارتباطی اصفهان، نائین، انارک، جندق، دامغان، مشهد است و مسافرانی که از اصفهان و شهرهای جنوبی ایران قصد عزیمت به مشهد را دارند، از این محور استفاده می کنند.
این شهر کوچک برای خودش موزه ایست تاریخ این شهر به دوران ساسانی بر می گردد در زمانی که انوشیروان دادگر این مکان را به عنوان تبعیدگاهش انتخاب کرده بود قلعه و بارویی ساخته که طی سالیان دراز دور قلعه را خانه هایی محصورکرده است و حالا جندق شهریست دردل کویر.
مردم این شهر اندک زراعتی دارند و درخانه های ساده شان دارقالی برپاست. اینجا شهر شاعریست با نام یغمای جندقی. خانه ی قدیمی این شاعر درقلعه ی جندق واقع است ... یغماشاعر عهد قاجار است.
شهر جندق چیزی کمتر از ابیانه ندارد اما از اقبال ابیانه هم نصیب نبرده، که به تهران نزدیک باشد و گوشه نظری به آن شود. همه جای این شهر به خصوص قلعه بافتی قدیمی دارد و حتی بافتی 1500 ساله.
طاقها و رواقهای کوتاهی درکوچه ها دیده می شود و چون در قدیم راهزنها به شهر حمله میکردند درب خانه ها را کوتاه می ساختند، طاقهای کوتاهی در کوچه بنامی کردند تا اسبهای راهزنها وارد خانه ها و حریم حرمت دارشان نشوند.
چاههایی که به قنات وصل می شوند درهمه ی خانه های قلعه وجود دارنداین چاهها به شکل عجیبی ساخته شده اند و برای اینکه راهزنها نتوانند از طریق قنات وارد حیاط خانه ها شوند این چاهها به شکل مارپیچ ساخته شده اند تاآدمی نتواند از آن رد شود.
این شهر پراز اسرار است و افسوس که همه ی بادگیرها، اسرار و حتی مردم این شهر به فراموشی سپرده شده اند...
قلعه ی این شهر جز معدود قلعه هایی است که با گذشت چند صد سال ازعمرآن هنوز مسکونی است این قلعه درشمال جندق واقع است و جنوب آنرا کوچه باغهای پرپیچ و خم با دیوارهای گلی وپرچین های زیبا تشکیل داده اند درضمن این باغها محصولات اندکی ازتوت، زردآلو و گلهای محمدی و نرگس می دهند.
قدمت جندق مسلما به قبل ازاسلام برمی گردد واین از قلعه ی موجود دراین شهر پیداست البته طبق حدیثی معتبردر زمان پیامبر اکرم فرشی تمام ابریشم از جندق بافته شده وخدمت آن حضرت فرستاده شده است که اکنون به نقل این حدیث می پردازم:
"و از معجزات مشهوره عجیبه آن حضرت یکی حدیث بساط است که به حدیث عمامه مشهور است و در بعضی کتب مذکور است ولیکن مختلف منقول شده اما آنچه اهل سنت و جماعة نقل کرده اند و به نظر قاصر رسیده آنکه به طرق مختلفه از انس بن مالک روایت نموده اند که او گفت: اهدی لرسول الله بساط من خندف فقال یا انس ابسط فبسطة ثم قال ادع الشعرة فدعوتهم فلما دخلوا امرهم بالجلوس علی البساط ثم دعا علینا فناجاه طویلا ثم رجع علی فجلس علی البساط ثم قال یاریح ضعیناثم قال اتدرون فی ای ارض و مکان انتم قلنالا قال هذا موضع الکهف والرقیم قوموا فسلمواعلی اخوانکم فقمنا فسلمناعلیهم فلم یردواعلینافقام علی فقال السلام علیکم یا معاشر الصدیقین والشهدآء قالوا وعلیک السلام ورحمة الله وبرکاته قال فقلت مابالهم ردواعلیک ولم یردواعلینافقال مابلکم لم تردواعلی اخوانی فقالوا انا نحن معاشرالصدیقین والشهداء لاتکلم بعدالموت الا الانبیاء والاوصیاء ثم قال یاریح احملینافحملتنا یدف بناد فقال یاریح ضعینا فاذا نحن بالحیرة قال فقال علی ندرک النبی فی آخررکعته فطوینا واتینا واذاً النبی یقرا فی آخررکعته ام حسبت ان اصحاب الکهف والرقیم کانوا من آیاتناعجباً
و ثعلبی نیز که از علمای اهل سنت است همین حدیث را به همین طریق نقل کرده ودر آخرحدیث اوهمین زیادتی هست که فصاروا رقدتهم الی اخرالزمان عندخروج المهدی یسلم علیهم فیحییهم الله عزوجل ثم یرجعون الی رقدتهم فلا یقومون الی یوم القیمة
یعنی انس گفت هدیه آوردند از جهت رسول خدا فرشی ازیک قبیله و به انس گفت آنرا پهن کن گوید که چون آن بساط را گسترانیدیم فرمود آن ده کس را بخوان پس من آنها طلبیدم و چون آمدند امر نمود ایشان را برنشستن برآن بساط پس بخواند علی را و زمانی به او راز گفت پس علی آمد و بر آن بساط قرار گرفت و باد را امر نمود که ما را بردار پس باد ما را برداشت و آن بساط به تندی تمام می رفت تا آنکه به باد گفت ما را برزمین گذار چون برزمین رسیدیم از ما پرسید که هیچ می دانید که درکدام زمین و کدام مکانید شما ما گفتیم نمی دانیم فرمود که این محل کهف و رقیم است و این جائیست که اصحاب کهف خوابیده اند پس برخیزید و برایشان سلام کنید پس ما یک به یک برخواستیم و برایشان سلام کردیم وهیچ یک از ما جواب نشنیدند پس علی برخواست و گفت السلام علیکم یا معاشر الصدیقین و الشهدا پس شنیدیم که یک بارهمه گفتند و علیک السلام ورحمة الله و برکاته
انس گوید پس من گفتم چه بود ایشان را که جواب سلام ما ندادند ورد سلام تو را کردند پس حضرت علی باز متوجه ایشان شده گفت چه بود شمارا که رد سلام بر برادران ما نکردید ایشان در جواب گفتند که ما گروه راستگویان و شهیدانیم و به آن ماموریم که بعد ازمردن حرف نزنیم و تکلم نکنیم مگر با پیغمبری یا وصی پیغمبری و بعداز آن باد را خطاب نمود که ما را بردار باد ما را برداشت و بهمان جلدی و تندی بساط را می برد تا آنکه باد را امر نمود که بساط را برزمین گذار چون برزمین آمدیم خود را در زمین مدینه یافتیم پس علی گفت ما رسول خدا را در آخر رکعت نماز خواهیم یافت پس چون آمدیم دیدیم که رسول خدا در آخر رکعت نماز است و قرائت سوره ی کهف را به اینجا رسانده که ام حسبت ان اصحاب الکهف تا آخرآیه .
و ثلعبی نیز همین حدیث را به همین طریق نقل کرده به این زیادتی که پس اصحاب کهف به حال خود خوابیدند و به همانحال خواهند بود تا آخرالزمان که حضرت مهدی هادی ظهور کنند آن حضرت برایشان سلام کند و حق تعالی ایشان را زنده کند و جواب سلام او را خواهند داد و باز تا روز قیامت خواهند خوابید و چون همه ی خلقان محشور شوند ایشان ازخواب بیدار گشته و به عرصات خواهند آمد.
وایضاازابی جعده مرویست که در بصره حاضرشدم به مجلسی که انس بن مالک نقل این حدیث می نمود دیدم که مردی برخواسته و گفت یا انس و یا صاحب رسول الله این برصی که در تو مشاهده می کنم از چیست و حال آنکه پدر من از رسول خدا نقل می کرد که مومنان به برص و جذام مبتلا نمی شوند پس انس سردر پیش افکنده اشک از چشم او روان شد و بعداز لمحه ی سرد برآورد و گفت دعای بنده ی صالح درحق من مستجاب شده چون این حرف بگفت مردمان همه ازجوانب برخواسته نزد او حاضرشده گفتند یا انس آنچه توگفتی ازبرای مابیان کن انس گفت از این درگذرید فائد نکرد هرچه التماس نمود ابرام بیشتر کردند چون دید که فائده نمی کند گفت برجای خود بنشینید تا بگویم و حدیثی که سبب این برص است بیان کنم چون مردمان به جای خود قرارگرفتند گفت بشنوید و بدانید که به هدیه آوردند از برای رسول خدا بساطی که از ابریشم بود از جانب مشرق از دهی که آنرا جندق گویند.
پس رسول خدا مرا فرستاده حکم کرد که ده تن را طلب نمایم و چون یاران حاضر شدند علی بن ابی طالب را امر فرمود که ایشان را براین بساط بنشان و ببر اصحاب کهف را زیارت نموده بازآی و مرا فرمود که ای انس تونیز برو تا هرچه ببینی مرا از آن خبردهی بعداز آن ملتفت شده به علی و گفت باد را امرکن تا شما را برداشته ببرد پس علی علیه السلام به باد خطاب نموده گفت یا ریح احملینا یعنی ای باد مارا بردار
چون باد بساط را برداشته به هوا برد علی گفت سیرواعلی برکة الله و ما خود را در هوا بسیار می دیدیم و ازمکانی به مکانی می گذشتیم تا آنکه نوبت دیگر باد را گفت یاریح ضعینا یعنی ای باد مارا بگذار درحال برزمین قرارگرفتیم گفت هیچ می دانید که درکدام زمین نشسته اید ما گفتیم خدا و رسول و وصی او بهترمی دانند گفت این مکان اصحاب کهف است برخیزید ای اصحاب رسول خدا تا برایشان سلام کنیم پس با او رفتیم تا به خوابگاه ایشان رسیدیم اول ابی بکر و عمر سلام کردند هیچ کس جواب نداد پس طلحه و زبیر سلام کردند جواب نشنیدند پس عبدالرحمان بن عوف سلام کرد پس باقی اصحاب سلام کردند و هرکدام می گفتند السلام علیکم یا اصحاب الکهف والرقیم پس من پیش رفته گفتم السلام علیکم و رحمة الله و برکاته اناانس خدم رسول الله یا اصحاب الکهف هیچ یک ازما جواب نشنید پس ازآن علی بن ابی طالب برخواسته و گفت السلام علیکم یا اصحاب الکهف و الرقیم الذین کانوا من آیات الله عجبا پس همه یک بار گفتند و علیک السلام یا وصی رسول الله ورحمة الله و برکاته.
و چون اصحاب را به خاطر می رسید که آیا چرا مارا جواب سلام ندادند و حال آنکه جواب سلام واجب است علی پرسید که آیا اصحاب کهف چرا جواب سلام اصحاب رسول خدا را نگفتید ورد سلام ایشان نکردید باز همه به یک زبان گفتند یا خلیفة رسول الله نافئة آمنوا بربهم وزادهم الله هدی ولیس لنا اذن ان ترد السلام اعلی نبی او و وصی نبی وانت وصی خاتم النبیین وانت سیدالوصیین پس گفت آیا شنیدیدای اصحاب رسول الله همه گفتند بلی یا امیرالمومنین پس گفت برجا و مکان خود قرارگیرید و ما برگشته و هرکسی برروی بساط برجای خود قرارگرفتیم.
پس گفت یاریح احملینا و باد به همان روش مارا به هوا برده سیرمی فرمود تا آنکه آفتاب غروب نمود دیگر باره امر فرمود که یاریح ضعیناپس باد مارا فرود آورد برزمینی که به غیر زعفران و گیاهی که آن را شیح می گویند یعنی درمنه ترکی دیگرچیزی نداشت و آب در آن نبود از هیچ طرف ما گفتیم یا امیرالمومنین وقت نماز رسید و با ما آب نیست که وضوکنیم.
پس آن حضرت برخواست و نگاهی به آن زمین کرده نزدیک به ما سر پایی برزمین زد دیدیم که چشمه ی آبی پیدا شد فرمود اینک آنچه می خواستید و چون نزدیک چشمه رفتیم آبی درنهایت شیرینی و خوشمزگی دیدیم از آن آب خوردیم و وضو ساختیم فرمود که اگر این نمی بود جبرئیل از برای شما از بهشت آب وضو می آورد نماز کردیم و او تا نصف شب به نماز و عبادت مشغول بود پس گفت بر جاهای خود بنشینید که نمازصبح را یا یک رکعت آن نماز را بارسول خدا خواهید دریافت باد باز مارا به هوا برده سیرمی فرمود تا آنکه در وقت نماز صبح به مسجد مدینه رسیدیم و رکعت دوم نماز را رکعت اول گفته نماز را تمام کردیم و چون از تعقیب فارغ شدیم رسول خدا به من التفات نموده فرمود یاانس تو می گویی یا من بگویم آنچه دیدی وشنیدی گفتم یارسول الله حدیث ازدهن شماشیرینتر است پس ابتدا نموده از اول تا آخر آنچه بر ما گذشته بود به نحوی بیان فرمود که گویی با ما بوده است و چون حکایت را تمام کرد فرمود یاانس در وقتی که ابن عم من از تو گواهی طلبد گواهی خواهی داد؟ گفتم بلی یارسول الله و چون آنحضرت رحلت نمود و ابوبکر به قهر و عدوان متولی امر خلافت شد امیرالمومنین حاضر شده در حضور جمعی کثیر گفت ای انس حکایت روز بساط و چشمه ی آب را نقل کن و گواهی که رسول خدا به آن امر فرموده بودبده من گفتم یا علی پیری مرا دریافته و همه چیز را فراموش کرده ام گفت اگر مداهنه نمایی و به خاطر داشته باشی و بعداز آن که پیغمبر فرموده کتمان شهادت کرده باشی حق تعالی سفیدی در روی تو و آتشی در جوف تو و کوری در چشم تو پدیدآرد که پنهان نتوانی داشت ومن از آن مجلس برنخواستم الا به آن سه مرض گرفتار شدم و الحال قادر به روزه ی ماه مبارک رمضان نیستم و طعام درمعده ی من قرارنمی گیرد و به آن حال بود تا بمرد و عجب تر آنکه شنیده شد والعهدة علی الراوی که اولاد او نیز مبروص می باشند نعوذ بالله منه." بر گرفته ازکتاب حدیقة الشیعه احمدبن محمد معروف به مقدس اردبیلی
البته درکتب دیگرهم از جندق نوشته اند کتابهایی مثل بر ساحل کویر نمک، تاریخ قومس، سفرنامه ی ناصرخسرو و... که در اینجا به ذکر مطالبی ازکتاب تاریخ قومس تالیف عبدالرفیع حقیقت بسنده می کنم:
در صفحه ی 267 کتاب مذکور اینگونه آمده که قصبه ی جندق(جرمق) یا(گندک) جز بخش خور و بیابانک در 65 کیلومتری شمال باختر خور در مسیر شوسه جندق به انارک واقع است.
چون این قصبه از سمت شمال که به کویر سمنان منتهی می شود اولین آبادی ولایت مذکور می باشد، بنابراین آنرا جندق و بیابانک نامیده اند نه اینکه(بیابانک) نام دهی مخصوص دراین ولایت باشد، بطور کلی لفظ بیابانک به کلیه دهات این منطقه اطلاق می شود مخصوصا بیاضه
قصبه جندق درشمال غربی کویر قومس(مرکزی ایران) واقع است و تا آخرین قسمت بیابانک 25 فرسنگ و تا کویر قومس 6 فرسنگ و تا سمنان از راه کویر چهل فرسنگ فاصله دارد.
این قصبه در جلگه واقع جزء نقاط گرمسیر است، سکنه آن 9550 نفر است ولی بواسطه کم آبی و عدم امکان فعالیت همگانی مردم این قصبه اکثرا جلای زادگاه گفته و در شهرستانهای سمنان، دامغان، یزد، نائین، شاهرود، مشهد و طهران پراکنده می باشند، دین مردم جندق شیخی و شیعه و زبان آنان فارسی و دارای لهجه مخصوص محلی است، آب آن از چشمه و قنات محصول قصبه غلات، پسته، خرما، شغل مردان زراعت صنایع دستی زنان عبا و کرباس بافی، راه شوسه، دبستان دارد درحدود 40 باب دکان و پاسگاه ژاندارمری دارد، دارای معدن سرب می باشد و قبلا استخراج می شده است.
قصبه ی جندق تقریبا دارای 50 مزرعه ی کوچک و بزرگ می باشد در این قصبه زمین نفت دیده می شود که می گویند به نفت سمنان(خوریان) مربوط میشود .
این قصبه محل تولد میرزا ابوالحسن یغمای جندقی شاعر معروف دوره ی قاجاریه است که شرح احوال وی درفصل شاعران قومس در این تالیف بیان خواهد شد.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:18  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

آلبوم عکس

آلبوم عکس
کبککبک کبک در فرحزادکبک در فرحزاد پرورش کبکپرورش کبک بارانداز2بارانداز2
موتور ای.تی.وی3موتور ای.تی.وی3 موتور ای.تی.وی2موتور ای.تی.وی2 موتور ای.تی.وی1موتور ای.تی.وی1
پرندگان مهاجر نیزارپرندگان مهاجر نیزار موتور سواری روی ماسهموتور سواری روی ماسه نیزار مصرنیزار مصر
موتور ای.تی.ویموتور ای.تی.وی فرشاد کشاورز و دوستانفرشاد کشاورز و دوستان سرگین گردانسرگین گردان
سال نو مبارکسال نو مبارک سفره هفت سینسفره هفت سین درختکاریدرختکاری درختکاری در فرحزاددرختکاری در فرحزاد
دبیرستان صلحا در قلعه ی جندقدبیرستان صلحا در قلعه ی جندق دبیرستان صلحا در فرحزاددبیرستان صلحا در فرحزاد تولد شترتولد شتر جدا شدن جفت از شتر مادهجدا شدن جفت از شتر ماده
زایمان شترزایمان شتر داغ کردن شترداغ کردن شتر خوابیدن شترخوابیدن شتر دکتر امینی و دوستاندکتر امینی و دوستان
ماهی گیری در کویرماهی گیری در کویر کوههای برفی فرحزادکوههای برفی فرحزاد بدون شرحبدون شرح شترشتر
مهندس کاغذیان و دوستانمهندس کاغذیان و دوستان سنگ آب دولیسنگ آب دولی جشن تولد سنتی در  فرحزادجشن تولد سنتی در فرحزاد ابگوشت چال پختابگوشت چال پخت
پرندگان مهاجر مصرپرندگان مهاجر مصر تور سافاری نوتاشتور سافاری نوتاش غروبغروب پاییز در فرحزادپاییز در فرحزاد
نیزار مصرنیزار مصر پخت نان محلیپخت نان محلی کرنوکرنو خانه ایی کویریخانه ایی کویری
گروه بهروز يزدانيگروه بهروز يزداني گروه مهندس يوسفيگروه مهندس يوسفي آتشوني در فرحزادآتشوني در فرحزاد ني نوازني نواز
كوهنوردان مساعد در فرحزادكوهنوردان مساعد در فرحزاد عباس گروسي و همراهان در فرحزادعباس گروسي و همراهان در فرحزاد نوازندگان مساعد در فرحزادنوازندگان مساعد در فرحزاد خانه ی 3 طبقهی زنبور از گلخانه ی 3 طبقهی زنبور از گل
دخترک روستاییدخترک روستایی استخوان سر شتراستخوان سر شتر شتر سواریشتر سواری حملهحمله
قلعه ی جندققلعه ی جندق رویش در کویررویش در کویر کویرپیماکویرپیما کویرپیماکویرپیما
ابنیه کویرابنیه کویر جولانگاه نگاهجولانگاه نگاه جای امنی در کویرجای امنی در کویر
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:17  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

تصاویر جندق

تصاویر جندق
موارد یافته شده 6 عدد ، صفحات  1 
جندق 6
جندق 6
جندق 5
جندق 5
جندق 4
جندق 4
جندق 3
جندق 3
جندق 2
جندق 2
جندق 1
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:14  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

معنی لفظی نامهای جندق و ترود

معنی لفظی نامهای جندق و ترود

معنی نامهای ترود و جندق که استاد پرویز رجبی کتاب معروفش را به نام این قصبه های شمال و جنوب کویر نمک نامگذاری نموده است: در اوستا کلمه ثروت(ترود)# به معنی جوی آب است و نظری را هم که استاد رجبی در این باب برای نگارنده ارسال نمود؛ تقریباً همین است منتهی ایشان آن را به معنی دارای دو رود کم اب میگیرند. اما نظر به نام دو دژ مضاعفی که به نامهای تارویی (دژ کوچک) و تارماکیس (دژ بزرگ)در مکان شهر تبریز حالیه در کنار هم قرار داشته اند و خود نام تبریز (تبرمایس قدیم)از تلخیص همین نام تارماکیس (دژ بزرگ) عاید شده است؛ لذا معنی آلترناتیو دیگر نام ترود(در تر کیب تارو-اوذ، در این باب دارای احتمال ضعیف تر) این است که آن به معنی روستای دارای دژبلند گرفته گردد. جندق هم بیش از آنکه به معنی شهر و قصبه باشد به معنی جای کنده شده یا قصبه دارای خندق حفاظتی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:11  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  | 

جندق و ترود
بندر ترود در شمال و بندر جندق در جنوب دریای بزرگ نمك قرارگرفته است.روزگاری پیش‌از ساخته‌شدن راه‌آهن و جادۀ اتوموبیل‌رو- راه ترود-جندق نزدیك‌ترین راه مازندران و شاهرود به یزد و اصفهان و جنوب ایران بود. هدف از معرفی جندق و ترود توصیف درد‌های فراموش‌شدۀ كویر و كویریان نیست، كه اگر چنین بود، بدون تردید موجب خشم عده‌ای می‌شد كه از این‌همه بی‌‌چیزی دلشان به‌درد می‌آمد و یا از یادآوری  فراموشی‌اشان به خشم می‌آمدند. بلكه، توصیف زیبایی‌هایی است كه با تغییر روش زندگی، رنگ باخته‌است. هدف از پرداختن به كویر و مردم آن سامان از یك‌سو معرفی طبیعت فراموش‌شدۀ كویر است و از سوی دیگر فراهم‌آوردن زمینه‌ای برای یك آشتی در برابر قهر طبیعت و قهر دولت.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 22:9  توسط سید محمد کاظم طباطبائی باقری جندقی  |